تبليغاتX
♀ ☺♂Sokute - Man♀ ☺♂
♀ ☺♂Sokute - Man♀ ☺♂

...آرامتر سکوت کن ندای بی تفاوتی هایت آزارم میدهد

سلام

دوست دارم بخونید بعد نظر بدید هر کی دید حوصله خوندنشو نداره لطف کنه نظر نذاره

ممنون

نفس عمیق کشیدم و دسته گل رو با لطیف ترین حالتی که می شد توی دستام نگه داشتم
هنوز یه ربع به اومدنش مونده بود
نمی دونستم چرا اینقدر هیجان زده ام
به همه لبخند می زدم
آدمای دور و بر در حالی که لبخندمو با یه لبخند دیگه جواب می دادن درگوش هم پچ پچ می کردنو و دوباره می خندیدن

مرد خوب مرده ایه که حرف نزنه


:ادامه مطلب:
نوشته شده در چهارشنبه 9 فروردین1391ساعت 15:12 توسط Aidin|


اشتباه بزرگیست

تلخ کردن زندگی خود

برای کسی که

 در دوری ما

شیرین ترین

لحظات زندگیش را

سپری می کند . . .

زندگی من با این تلخی ها میسوزد . . .

میسوزد و خاموش کننده ای ندارد . . .

ولی من بازهم مثل همیشه دراوج بی کسی سکوت میکنم . . .

شاید خدایم حرفی برای گفتن دارد . . .

نوشته شده در جمعه 30 دی1390ساعت 10:3 توسط Aidin|


شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر. . .


:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه 6 آبان1390ساعت 17:33 توسط Aidin|


 

من سکوت خویش را گم کرده ام

 
لاجرم در این هیاهو گم شدم


من،که خود افسانه می پرداختم


عاقبت افسانه ی مردم شدم


ای سکوت،ای مادر فریادها


ساز جانم از تو پر آوازه بود


تا در آغوش تو،راهی داشتم


چون شراب کهنه،شعرم تازه بود


در پناهت برگ و بار من شکفت


تو مرا بردی به شهر یادها


من ندیدم خوشتر از جادوی تو


ای سکوت،ای مادر فریادها


گم شدم در این هیاهو،گم شدم


تو کجایی تا بگیری داد من؟


گر سکوت خویش را می داشتم


زندگی پر بود از فریاد من...

نوشته شده در دوشنبه 2 آبان1390ساعت 12:45 توسط Aidin|


دل من پر از سکوت است


سکوتی که اگر نمایان شود


عالمی را به آتش می کشد ...


در پس پوسته ی حرفهای من


سکوتی پر معنا نهفته است


صدها جلد کتاب یک دقیقه ی آن است


شرابی که از آن افشرده ام 


دنیایی را مست میکند


رهایم کن...

رهایم کن...

رهایم کن...

تا دیروز ، تو بودی که می گفتی :

بدون تو ، حتی نفس هم نمی توانم بکشم

و امروز... 

در آغوش دیگری ، نفس نفس میزنی...

و این است قصه ی سکوت من

 

نوشته شده در شنبه 12 شهریور1390ساعت 12:51 توسط Aidin|


انگار تموم دنیا  برام جهنم شده، خیلی دوست دارم ازآدمای اطرافت انتقام بگیرم دنبال یه راه میگردم اما انگار راهه دیگه ندارم.

تموم آدمایی که ادعا میکردن هوامو دارن یه دفعه پشتمو خالی میکنن، اونی که دوسش دارمو همیشه فکر میکردم بیشتر از خودم اون عاشقه منه جامو با یکی دیگه توقلبش عوض میکنه.

دوستایی که فقط تا موقع ای باهام بودن که به نفع شون بود.

به یه بن بست رسیدم هر چی فکر میکنم بیشتر مصمم میشم،دیگه تحمل ندارم فقط میخوام راحت بشم همین.

انگار همه چیز برام تکراریه دنبال یه فرصت میگردم تا کسی پیشم نباشه .

حالا توی خونه تنهام ، میرم حمام یه دوش میگیرم بهترین لباسم رو میپوشم خودم رو اماده میکنم،یه قلم با یه کاغذ ،مینوسیم، این رسمش نبود، کاری باهم کردید که قید همه چیز رو زدم به اون بی معرفت هم بگید بهت گفته بودم بعد از تو زندگی معنایی نداره

هر کاری میکنم نمیتونم جلوی اشکام رو بگیرم

اخرش ما که رفتیم رفتم تا از این جهنم به یه جهنم دیگه برسم

قلم و کاغذ رو میزارم یه گوشه ،میشینم روی مبل استین دست چپم رو میدم بالا تیغ رو که قبل اماده کردم بر میدارم اشکام امون نمیدن

اولی رو میکشم به یاد اون نامرد که گفت تا اخره عمرش به پای همه چیزم وایستاده

دومی رو میکشم به خاطر خانواده ام که همیشه با  من  جوری رفتار میکردن که انگار براشون اضافی بودم

سومی رو میکشم به خاطر رفقایی که فقط بلد بودن ادم رو تیغ بزنن وقتی مشکل داشتم جیم بزنن

چهارمی رو میکشم تا دیگه مطمعأ بشم برگشتی در راه نیست

بوی خون رو حس میکنم

هنوز اشکام ادامه داره منم کم کم توی مبل فرو میرم سرما رو حس میکنم  بدنم به لرزه می افته  خیلی دلم میخواد یه پتو روی خودم بندازم اما نای بلند شدن ندارم

عکسش جلوی چشامه میخوام نفرینش کنم اما چطوری میتونم کسی رو که تا مرز بی نهایت دوسش دارم نفرین کنم چشام تار میبینه، چشامو میبندم تا دوبار باز کنم عکسش رو ببینم اما ........

نوشته شده در یکشنبه 6 شهریور1390ساعت 22:52 توسط Aidin|


  به نام آفریدگار عشق

خدا و انسان و عشق ، این است امانتی که بر دوش ما سنگینی می کند !

سلام بهونه قشنگ من،برای زندگی

آره بازم منم،همون دیوونه همیشگی

فدای مهربونیات،چه میکنی با سرنوشت

دلم واست تنگ شده بود،این نامه رو واست نوشت

 

حال منو اگه بخوای،رنگ گلای قالیه

جای نگاهت بدجوری،تو صحن چشمام خالیه

ابرا همه پیش منن،اینجا هوا پر از غمه

از غصه هان هرچی بگم،جون خودت بازم کمه

دیشب دلم گرفته بود،رفتم کنار آسمون

فریاد زدم یا تو بیا، یا منو پیشت برسون

 

فدای تو یه وقت شبا، بیخودی خستت نکنه

غم غریبی عزیزم، سرد و شکستت نکنه

چادر شب لطیفتو،از روت شبا پس نزنی

تنگ بلور آبتو،یه وقت ناغافل نشکنی

 

اگه واست زحمتی نیست،بر سر عهدمون بمون

منم تو رو سپردمت،دست خدای آسمون

راستی دیروز بارون اومد،منو خیالت تر شدیم

رفتیم تو قلب آسمون،با ابرا هم سفر شدیم

 

از وقتی رفتی آسمونمون،پر از کبوتره

زخم دلم خوب نشده،از وقتی رفتی بدتره

فدای تو نمیدونی،بی تو چه دردی کشیدم

حقیقتو واست بگم،به آخر خط رسیدم

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 18 مرداد1390ساعت 11:8 توسط Aidin|



مطالب پيشين
» لعنت به تو دنیا...
» سکوتم برای . . .
» رو حرفم وایستادم
» سکوت گم شده ی من
» سکوت من
» ::.آخر آخر آخرش.::
» تنهاترین تنها

Design By : Pars Skin